خرید بک لینک
خوب که نگاه میکنم من باید اوایل ۱۹۸۰ بدنیا می آمدم. وسط یک مزرعه ی گندم در دور افتاده ترین روستاهای آلمان. و وقتی ماندلا قیام میکرد کوچ میکردم به آفریقای جنوبی و فکر کنم اوایل دولت او ۱۹، ۲۰ سالم میشد. یا حتی بزرگتر بودم. در یک روزنامه مقاله های هفتگی مینوشتم و رگ و ریشه های مخفی سیاسی بهشان میچپاندم. عصرها هم دوست سیاه پوستم به من سر میزد و برایش قهوه درست میکردم و مثل همیشه هشدار میداد که قلمم کار دستم میدهد. کمی حرف میزدیم و اسب سواری میکردیم. بعضی مواقع هم وسط بحث های سیاسی و اجتماعی چند تا شعر عاشقانه میگفتم و با نام مستعار چاپ میکردم. کاش متولد همان دهه ها بودم و ماندلا برایم اسطوره میبود و توی روزنامه مینوشتم. کاش دوستانم سیاه پوست بودند و یواشکی بهشان میگفتم شعرهای عاشقانه را برای که میگویم. خوب که نگاه میکنم من باید شعرهایم را با نام مستعار بدهم روزنامه ها چاپ کنند، خدا را چه دیدی؟ شاید یکی از آنها دلت را برد و برگشتی..| * عنوان را همراه متن بشنوید# رقصِ سیاه و سفیدی

برچسب: نویسنده: شیوا رستگار تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 22:54

بیا و برایم بنویس.. برایم بنویس حجم تنهایی ما چقدر شبیه یکدیگر است.. برایم بنویس که عشق کلمه ای سخت بیهوده است.. برایم بنویس "کلمه" امروز چقدر قدرت دارد؟ و صداقت را در هر کوچه چند می فروشند؟ برایم از رابطه های پنهانِ نبوده در بینمان بنویس.. بنویس چقدرخوب بودیم و سختی برایمان معنا نشده بود.. برایم از خودت بنویس. بنویس چند من* محبت را در حوالی خودت کاشته ای؟ *عنوان شبنم سمیعیان بخوانید *عکس امیرعلی ق *من بخوانید # رقصِ سیاه و سفیدی

برچسب: نویسنده: شیوا رستگار تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 22:54

صفحه بندی